اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا ‏وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 30
  1. #21

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    رفتیم داخل حیاط حاج آقا مدنی، قدیمی و با صفا بود یا یک درخت توت در وسط آن موکت پهن کردند و همان جا توی حیاط نشستیم. آیت الله مدنی وسط نشستند و من و علی رو به روی هم . از قبل به مامان گفته بودم به بابا بگوید اگر امکان دارد مهریه ام بیش تر از پنج سکه نباشد. نمی خواستم مهریه ام زیاد باشد. مامان با بابا صحبت نکرده بود. بحث مهریه که پیش آمد، آقای مدنی به پدرم گفتند مهریه را باید پدر عروس بگوید. پدرم قبول نمی کرد. تحت شخصیت حاج آقا قرار گرفته بود. گفت: هر چی خودتون بگید. آقاهم گفتند: باشه اگه موافقید پنچ تا سکه به نام پنج تن. پدرم قبول کرد. شاهد های عقد آمدند و حاج آقا شروع کردند به خواندن خطبه.
    از همان اول که شهید مدنی شروع کرد به خواندن خطبه، من گریه کردم. برایم دردناک بود. با علی نفس می کشیدم.فکر می کردم نباشد، من هم نیستم. آن قدر عاشقش بودم که جتی نمی توانستمتصور کنم چطور بدون علی زندگی کنم. از طرفی آن قدر دوستش داشتم که می خواستم آخرین درجه ی کمال برسد و جز یاران اباعبدالله (ع) باشد. دوست داشتن من فقط از روی نیاز نبود. به خاطر خدایی بودنش بود، به خاطر شجاعت و مردانگی اش. اشک می ریختم هنوز نمی دانم چه جوری اما بالاخره برایش دعا کردم.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  2. تشكرها 2 : معصومه 313 (13/06/2016), ادینا17 (25/08/2016)
  3. #22

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    همان دعایی که می خواست. از زیر پوشینه به علی نگاه میکردم. مادر شوهرم گفته بود عروسی روسری مشکی سرت نکن من هم روسری کرم رنگی سرم کرده بودم مادر شوهرم گفت چون سپاهی ها زیاد خانه ی حاج اقا رفت و امد میکنن پوشیه بزن مطمئن بودم دعایم قبول می شود.باید صبرش را هم می خواستم.اقای مدنی نگاهی کرد و گفت: دخترم من دعاهای دیگه ام هم بلدم. اجازه بده من دعا کنم.نمی دانم حال مرا از کجا فهمیدند. شاید آنقدر اشک ریختم آقای مدنی متوجه شدند. چون من ساکت بودم. دعا کردند : خدایا به این زوج فرزند سالم و صالح عطا کن. عمر با عزت بده. عاقبت به خیرشان کن.بعد از عقد علی گفت: آقا شنیدم شما به عروس ها چادر مشکی هدیه میدهید.به خانم من نمیدید؟ ایشان خندیدند و گفتند چادر را بیاورند. علی گفت: اقا به من هم یک پیراهن بدید . پارچه را متر کردند خواستند ببرند که یکی از پاسداران گفت اقا زیاد شد ایشان گفت این هم برای زینب خانم (یعنی دختر اینده ما) دو متر بیش تر برید.
    پیراهن را خودم برای علی دوختم علی خیلی این پیراهن را دوست داشت میگفت: دست مبارک اقا خورده بهش علی اقا گفتند : حاج اقا اجازه میدید با هم یک عکس بندازیم؟ با لهجه شیرینی گفتند : پسرم بذار عبامو درست کنم. با هم عکس انداختیم من یک طرف اقا نشستم و علی طرف دیگر. علی چون میدانست من عاشق لباس سپاه هستم سرعقد لباسش را پوشیده بود. معمولا این لباس رو نمیپوشید مگر مواقع خاص.
    حدیثی شنیده بودم که اگر زنی مهریه اش راببخشد اتش جهنم بر بدنش حرام است. داشتیم می امدیم بیرون گفتم: علی یک سکه نگه میدارم چهارتای دیگه رو می بخشم. بعدها کلی سر این موضوع شوخی میکردیم. تا میگفتم مهریه ام رو بده میگفت : تو که بخشیدی. من هم میگفتم تو که هیچی یادت نمیمونه چطور این یکی یادت مونده؟
    سر به سررم میذاشت که اخه این به نفعمه.
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  4. تشكرها 2 : معصومه 313 (13/06/2016), ادینا17 (25/08/2016)
  5. #23

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    برگشتیم خانه. مادرم چهارتا النگو انداخت توی دستم. ما نه خریدی کرده بودیم و نه کسی هدیه داده بود. فقط مادرم چهارتا النگو و یک شاخه گل رز به من هدیه داد.می خواست بگوید خوش حالم.
    ما هم تصمیم گرفتیم سی و یکم مرداد زندگی مشترکمان را شروع کنیم. قرار بود خانه پدر علی زندگی کنیم. خانه پدرش قدیمی وباصفا بود. یک طرف خانه یک اتاق و آشپزخانه ی بزرگ و پذیرایی برای ما آماده کرده بودند0 همه جا را موکت کرده بودند.مادرش اصرار میکرد علی مراسم عروسی بگیردولی ما تصمیم گرفته بودیم برویم قم و برگردیم و زندگی مشترک مان را شروع کنیم. خیلی ساده و انقلابی. خرید عروسی مان یک گردن بند بسیار ظریف بود که روی پلاکش اسم علی نوشته بود. نگین های قشنگی هم داشت.با حوله و ساک و پیراهن سفید. یک چادر سفید هم گرفتن با یک جفت کفش و کیف قهوه ای. به نظر خودم خیلی زیبا بودند.
    مجرد که بودم از هر چیزی که خوشم می امد به قیمتش نگاه نمی کردم. پایم را توی یک کفش میکردم که باید بخرم و پدرم هم می خرید. اما حالا به این وسایل ساده و ارزان که نگاه میکردم ان قدر لذت می بردم که حد نداشت. مادرش خرید عروسی مان را که دید خودش رفت اینه و شمعدان و یک سری وسایل دیگر برایمان خرید...

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  6. تشكر : ادینا17 (25/08/2016)
  7. #24

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    رفتیم با هم خانه را چیدیم. بابا هر هر شهری رفت و لوازم خانگی قشنگی می دید برایمان می خرید. بخاطر همین مامان جهیزیه خوبی تدارک دیده بود و برایم سنگ تمام گذاشت. اما خودم میخواستم وسایل زندگیم ساده باشد. سر سرویس خواب با مادرم حرفم شد. من می گفتم نمی خواهم و مامان اصرار داشت برای خریدن. مامان از یکی از خانم جلسه ای ها پرسیده بود << سرویس خواب برای جهیزیه اشکال دارد؟>> او هم گفته بود << نه چه اشکالی؟ خیلی هم خوبه.>> مامان هم گفت: خودت رو هم بکشی برات میخرم.
    علی یکبار شعار نداد این چیه. من نمیخوام. اصلا تو باغ این چیزا نبود. فقط تشکر میکرد و به به و چه چه می گفت! در صورتی که برای خودش بود و نبود این وسایل هیچ اهمیتی نداشت. خرید که کردیم وسایل را چیدیم فقط هزار تومان پول برایمان مانده بود. تصمیم گرفتیم با همان پول از تبریز برویم قم.
    دو روز قم ماندیم. ناهار که خوردیم دیگر پول شام را نداشتیم. اما علی << بعد ازدواج یکی از بسیجی ها امده پیشش و پرسیده ببخشید شما واقعا همان علی رگباری هستید؟ علی هم پرسیده چطور؟ انقدر جر و بحث کردن که اخرش علی گفته گیرم باشم. بنده خدا گفته بود اخه به من گفتن خیلی خشن هستید.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  8. تشكر : ادینا17 (25/08/2016)
  9. #25

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    می گفت: راست میگن ازدواج نصف دینه. انگار رفتار من با بچه ها عوض شده. دیگه رگباری بودن به من نمیاد. میدونم تو خونه زن دارم سبک تر و محکم تر راه میرم.تازه هفت، هشت روز بود زندگی مشترکمان را شروع کرده بودیم که رفت پادگان و نیامد. هیچ خبری هم نداد. خیلی نگران شدم. چشمم به در مانده بود. می رفتم دم در می آمدم، از مادرش می پرسیدم چرا نیومد؟ مادرش میگفت: عزیزم من که عادت کردم نگران نباش . حتما مونده پادگان. تا صبح خوابم نبرد. بعد از دو روز آمد. مادرش تا علی را دید شروع کرد به داد و بیداد که هنوز نفهمیده ای زن گرفته ای. این دختر تا صبح نخوابیده علی هم مدام قربان صدقه مادرش می رفت و عذرخواهی می کرد.خیلی ناراحت بودم. فکرش را هم نمی کردم برود و من را بی خبر بگذارد رفتم توی اتاق آمد دنبالم یک چیز روزنامه پیچ داد دستم. عذرخواهی کرد. گفت از ماشین پیاده شده و مسافت طولانی ترمینال تبریز تا خانه را پیاده آمده که برایم هدیه بخرد. دنبال لباس نیلی می گشته. نیلی رنگ مورد علاقه اش بود. چیزی پیدا نکرده بود و دست آخر از مغازه پدرش برایم یک هدیه برداشته بود. گفت: باورم کن اصلا نمی توانستم تماس بگیرم .

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  10. تشكر : ادینا17 (25/08/2016)
  11. #26

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    پدر علی حاج مقصود مغازه دار بود. قبل از انقلاب خیاطی می کرد. بجز علی دوتا پسر دیگرم هم داشت. محمد و مهدی که هر سه سپاهی بودند. حتی پدر هم زیر نظر علی آموزش نظامی دیده بود. هر چهار نفر لباس سپاه می پوشیدند. یکی شان می آمد و ان یکی می رفت. گاهی همه با هم می رفتند. وقت بدرقه من و مادر شوهر و دوتا خواهر ها هر کدام کار مشخصی داشتیم. یکی مان قران می گرفت یکی اب دستش بود یکی ساک می اورد یکی هم مسئول صدقه بود. کسی به کسی نمی گفت چکار کند. وقتی می امدند کنار هم می نشستند و در گوشی صحبت می کردند و بلند می خندیدند پدرشان حرص میخورد که بابا بلند بگویید ما هم بخندبم کیپ هم ننشینید. وقتی می رفتند خانه سوت و کور می شد.
    علی مسئول اموزش نظامی بود. دوره فرماندهی چریکی دیده بود. یکی از بهترین مربی های اموزش نظامی بود. از ان مربی های سخت گیر. بخاطر همین هم برایش اسم در اورده بودند و معروف به علی رگباری. باید شهر می ماند. وقتی اجازه می دادند برود جبهه پله های خانه را چندتا چندتا می پرید و می امد بالا اما وقتی حکم نمی دادند ارام ارام و یکی یکی می امد. ارام و قرار نداشت تا فرصتی پیش می امد و می رفت جبهه. ان ها هم برش می گرداندند که بابا تو نیروی اموزشی هستی. اینجا چکار میکنی. دوباره با کامیون وسایل یا هر چیزی که می توانست می رفت. بابا تا علی را می دید می گفت: مگه تو به ما قول ندادی نری جبهه؟ علی هم می گفت: نترسید مواظب خودم هستم شهادت لیاقت میخواد که من ندارم...
    یک روز خیلی شاد و خوشحال امد و گفت : مژده بده.... به من حکم ماموریت دادن. فرمانده دوتا گردان شده بود

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  12. تشكر : ادینا17 (25/08/2016)
  13. #27

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    فهمیده بود باردارم. جواب آزمایش را خودش گرفته بود.ان قدر هم ذوق کرده بودکه نگو. مدام می آمد قربان صدقه ام می رفتکه چیزی نمی خواهی. هر چی هوس کردی بگو. تا علی صدا می کردم مهدی بدو می آمد که زن داداش چی میخواهی؟
    میگفتم : علی زشته، می خندید و می گفت چیکارش کنم؟
    زودتر از علی می رفت و هر چه میخواستم برایم می خرید. سه ماهه حامله بودم که رفت عملیات فتح المبین. علمیات موفق بود. روزی که برگشت تبریز، مردم زیادی آمده بودند استقبالش. مردم گذاشته بودنش روی دوش شان و دسته گل انداخته بودند دور گردنش. من هم لابه لای مردم بودم. از صبح رفته بودم استقبال. یک لحظه چشمم بهش خورد با سر سلام کردم. طاقت نداشتم. خیلی دلتنگش بودم به همسر یکی از دوستانم گفتم: توروخدا کاری کنید من علی رو ببینم. گفت: علی که فقط مال تو نیست. علی مال همه هست. نمی بینی در بین مردم چه جایگاهی داره؟
    انجا نتوانستم ببینمش. علی پیغام داده بود بروید خانه زود می آیم. در راه برگشت همسر دوستم گفت: راستی چرا پای علی می لنگید؟
    تا این را گفت من هول شدم. گفتم : چی شده؟ وقتی دید من چیزی نفهمیده ام گفت: شاید اشتباه کردم.



    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  14. تشكر : ادینا17 (25/08/2016)
  15. #28

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    وقتی علی از جبهه می آمد، هر چه اصرار می کردم مادرشان قبول نمی کرد من لباسش را بشویم. می گفت: خودم می شورم. ندر کردم بچه هام مذهبی شن خودم همه کارشون رو میکنم، وظیفمه. علی هم بیشتر مواقع زخمی شدنش رو مخفی می کرد.
    مادر شوهرم می امد می گفت: نسیبه ببین کجای علی زخمی شده دوباره باند خونیش را پیدا کردم. هر چه می پرسیدم علی چی شده؟ می گفت:هیچی. می گفتم بابا باند خونی رو به جاییت بسته بودی دیگه. می گفت: فقط یک خراش بود. یا مثلا می دیدم لنگه شلوارش نیست بریده شده. می گفتم: معلومه پات یه طوری شده. می گفت : نه بچه ها شوخی کردن پاره ش کردن. سعی می کرد این مسائل رو خالصانه مخفی کند.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  16. تشكر : ادینا17 (26/08/2016)
  17. #29

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    آن روز دل توی دلم نبود. خانه رو آماده کرده بودم. همه جا تمیز و مرتب بود. منتظر دم در نشسته بودم. بلاخره عصر آمد. باید اول گردان هایش را جابه جا می کرد. وقتی آمد به پاهایش دقت کردم دیدم نمی لنگد تا اینکه مادرش آمد و گفت: دوباره باند خونی علی رو پیدا کردم. هر چه پرسیدم گفت: همه جام سالمه، یک خراش کوچیک بود. بعد از دو، سه روز دیدم موقع نشستن و بلند شدن قیافه اش در هم می شود. معلوم بود درد شدیدی را تحمل می کند. پرسیدم چیزی شده؟ گفت: عضله ی پام گرفته.
    روز ششم مرخصی اش بود که با صدای بلند سر نماز فریاد کشید و افتاد. پدرش را خبر کردم0 علی را بردیم بیمارستان. دکتر ها گفتند ترکش توی پایش، نزدیک عصب است. باید عمل شود.
    عمل کردن و ترکش را درآوردند، فردای عمل دیدم اماده شد برود. دکتر گفته بود باید 10 روز استراحت کند تا عفونت نکند.
    دوازده بخیه خورده بود. گفت: نه دکتر نمی دونه گردان ها منتظرم هستند، باید بروم.
    شهید حبیب پاشایی، مسئول بهداری سپاه، آمده بود دنبالش، گفت : خواهر شما نگران نباشید. من خودم مواظبش هستم. قرص هاش رو مرتب میدم. با چوب دستی راه می رفت.
    برای اولین بار خیلی عصبانی گفتم: باشه میری برو. من که نمیگم نرو. میگم استراحت کن بعد برای همیشه برو. حالا که میری ان شاءالله پات رو قطع میکنن مجبور میشی بیای خونه بشینی. برگشت نگاهم کرد گفت: من رو از پا دادن میترسونی؟ من دارم میرم سر بدم.
    انگار دلش شکست. به قدی زیبا گفت: که اشک توی چشمهایش جمع شد. خیلی شرمنده شدم. معذرت خواهی کردم. گفتم: منظوری نداشتم.
    گفت: من رو هیچوقت از قطع شدن دست و پام نترسون. مرام ما چیز دیگه ایه. بلند شد و رفت. پدر هم برای بدرقه اش رفت.
    پدر وقتی دید من خیلی بی تابی میکنم گفت: ناراحت نباش دخترم باور کن همه گردان منتظر علی بودن. کاش می دیدی. همه می گفتن تا علی نیاید ما نمی ریم. ما در رکاب علی می جنگیم. تا علی رسید راه اهن بسیجی ها دورش رو گرفتن و صلوات فرستادن. حالا می فهمم چرا رفت. باید می رفت. فضای انجا روی پدرم خیلی تاثیر گذاشته بود.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  18. تشكر : ادینا17 (01/09/2016)
  19. #30

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    رفت و شش روز قبل از به دنیا امدن دخترم امد. می دانست دکتر چه روزی را گفته، به شوخی می گفت یک کاری بکن دو سه روز بیشتر از مرخصیم نمونده ها. به دنیا نیاد من میرم.گفتم بابا دست من نیست می گفت به من چه؟ تو گفتی دکتر فلان روز و گفته. روزی که دکتر مشخص کرده بود چند روز بعد از سالگرد ازدواجمون بود. شب سالگرد ازدواجمون پدر و مادرم گوسفند قربانی کرده بودند. و خاواده علی رو شام دعوت کرده بودند من و علی رفته بودیم دکتر. مهدی هم با ما بود در راه برگشت مهدی گفت: داداش اینجا نگه دار میخوام از قنادی کیک بگیرم. پرسیدم برای چی ؟ گفت هکینطوری. علی گفت پس برای ما هم هویچ و بستنی بخر. میخوام برای نسیبه هویچ بستنی اهوازی درست کنم.

    شب که مهمان ها امدند گفتم علی میدونی امروز چه روزیه؟
    گفت نه چه روزیه؟ حرصم گرفت که علی فراموش کرده بود از مهدی پرسیدم او هم نمیدانست برای هدیه ی سالگرد ازدواجمان یک روبدووشامبرسبز را راه برای علی دوخته بودم. اما کادویش نکرده بودم خواهرم گفت پاشو کادویت را بپیچ. گفتم اصلا علی یادش نیست امروز چه روزیه من کادو بپیچم؟

    خواهرم گفت پاشو پشیمون میشی ها. من با میلی هدیه رو کادو کردم. موقع شام علی سرسفره رو به روی من نشسته بودهنوز سفره را جمع نکرده بودیم که همه گفتند خب نسیبه حالا به علی اعلام کن چه روزیه و کادوت رو هم بیار. من هم با عصبانیت بلند شدم رفتم کادو رو اوردم و همانطور با ناراحتی دادم دستش و گفتم بفرما.
    خندید گفت حالا چرا اینجوری؟ اینقدر عصبانی؟ گفتم خب تو مهمترین روز زندگیت رو یادت نیستگفت راست میگی حق داری بعد دست کرد تو جیبشو یه جعبه طلا در اورد. یک گردنبند زیبا خریده بود. خیلی قشنگ بود. چون سر عروسی خرید انچنانی نکرده بودیم علی خیلی ناراحت بود. با حقوق یک ماهش این گردنبند رو خریده بود. به شوخی گفت برای تولد بچه دیگه هیچی نمیگیرم ها. چون نزدیک هم شدند دوتا هدیه رو یکی کردند.کمی بعد رفتم بالا برایش اب بیاورم. امد دنبالم. با لحن خیلی مهربانی گفت بده خودم بندازم گردنت. فکر کردم شاید سالگرد ازدواجمان را خواهرم بهش یاداوری کرده اما مهدی هم کیک را اورد و گفت: این هم کادوی من. گفتم پس شما می دونستید؟ گفت بله مگه میشه یادمون بره.

    شش روز بعد مریم به دنیا اومد پرستار تعریف کرد هرکدام از نوزادها را که می بردند بخش مهدی دنبال پرستار راه می افتاد. علی هم سنگین و متین یک جا نشسته بود و به مهدی می گفت نکن زشته. دنبال پرستارها نرو. او هم گفته بود خب میخوام بدونم بچه ماست یا نه. بالاخره وقتی خبر دادند بچه به دنیا امد مهدی پریده بود بالا و با خوش حالی داد می کشید و می خندید. خلاصه بیمارستان رو گذاشته بود رو سرش.
    وقتی مهدی اومد ملاقات گفت زن داداش میخوام مریم رو ببینم. گفتم کی رو؟ گفت مریم رو.. گفتم از کجا فهمیدی اسمش مریمه؟
    گفت علی رفته سپاه شیرینی پخش کرده که خدا به من دختر داده. ناصر بیرقی اولین جانباز تبریز بود و دوست صمیمی علی.از دو پا جانباز بود با علی هم افغانستان بوده.علی خبر بچه دار شدنش رو که به ناصر می دهد او هم برایش قران باز می کندو سوره مریم می اید. گفته بود اسم دخترتون رو بزارید مریم علی هم قبول کرده بود. ناصر رو می شناختم. دوران نامزدی چندبار رفته بودم دیدنش.میدانم چقدر برای علی عزیز است. خوش حال شدم از ینکه نام دخترم را ایشان انتخاب کرده. هرچقدر مهدی اصرار کرد بچه را بیاورند ببیند نیاوردند.

    مهدی نمیتوانست زیاد بماند باید زودتر می رفت. یک ساعت صبر کرد اما خیلی دیرش شد. رفت تا سه ماهم نتوانست دخترمان را ببیند. ولی مرتب زنگ می زد که بپه داداشم چه جوری است؟ علی با لباس سپاه اومده بود بیمارستان. می خواست نشان بدهد که خیلی خوش حال است. می دانستم لباس سپاه را هرجایی نمی پوشد. دیدم پایین پله استاده تا من را دید دست هایش را باز کرد بچه را بغل گرفت و بوسید.
    هر دو عاشق بچه بودیم دوست داشتم از علی یادگاری داشته باشم گاهی شب ها بیدار می شدم می دیدم علی نشسته بالای سر مریم. نگاهش می کند و حرف میزند. احساس می کرد خدا قشنگ ترین نوزاد را بهش داده. مریم 20 روزش بود که علی رفت کردستان. جنوب که می رفت نمی ترسیدم اما کردستان خیلی برایم تلخ بود.
    هرلحظه احتمال شهادتش رو می دادم. می گفتم دشمن جنوب مشخصه اما کردستان از هر خونه ای صدای گلوله میاد. از نظر روحی خیلی بهم ریخته بودم. دست خودم نبود مرتب گریه میکردم.

    علی می پرسید چته؟ تو که اینطور نبودی؟ چرا اینقدر ناراحتی؟ می گفتم بخاطر کردستان. جنوب دشمن رو به روته. برو جنوب نمیخوام بری کردستان.

    گفت خب قول دادیم که به هم تذکر بدهیم. تذکر بدم ناراحت نمی شی؟ گفتم نه گفتم مشکل تو جنوب یا کردستان من نیست. مشکلت اینه که از خدا خیلی دور شدی. وقتی با تو ازدواج کردم. برای خودت برنامه داشتی. بعد از نماز صبح. دعا میخوندی. ارامش میگرفتی. ظهر قران میخوندی.
    شب صحیفه دستت بود. منم خیلی به خودم می بالیدم که همچنین همسری دارم. الان بعد از نماز سریع چادرت رو میندازی زمین و می دویی اشپزخونه گفتم میخوام منتظر نباشی اذیت نشی گرسنه نمونی گفت من حاضرم عذا نخورم حاضرم یک ساعت دیرتر بخورم ولی تو همون روحیه رو داشته باشی. نسیبه اگر بیشتر به خدا نزدیک تر شی اینقدر غمگین نمی شی. دیگه برات فرقی نمیکنه من جنوبم یا کردستان یا غرب.
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 02/12/2015, 20:12
  2. زیبایی پوست
    توسط پیک آسمانی در انجمن دختر ایرانی
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 30/11/2015, 20:49
  3. زیبایی
    توسط پیک آسمانی در انجمن دختر ایرانی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 05/11/2015, 20:07
  4. خلاصه ایی ازروزشمارمحرم
    توسط yas در انجمن محرم
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 21/10/2015, 20:09

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

کانال یار غائب