اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَ في كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا ‏وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلا
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 30
  1. #11

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    نظرش برام مهم نبود. به نظر خودم روپوشی که تنم بود خیلی پوشیده تر از چادر بود. گفتم: من چادری ام.اشاره کرد بعد ازظهر مادرم می آید ملاقات میخوان از شما و خواهرتون تشکر کنند.این بار چادر رو در نیاوردم فکر کردم چون مادرشان میخواهد بیاید ملاقات گفته چادر بپوشم.
    بعد از ملاقات گفت: خواهشا زحمت نکشین و برای من همسر انتخاب نکنین گفتم قصد بدی نداشتم فکر کردم این خواهر خیلی با تقواست برای شما مناسبه. گفت: نمیخوام خودم یکی رو انتخاب کردم و قصد دارم تا اخر پیش برم گفتم پس ببخشید گفت نمی خوایید بدونید کیه؟ گفتم به من ربطی نداره. گفت اگه خود شما باشید چی؟ از حرفش جا خوردم زدم زیر گریه. اصلا به ذهنم خطور نمی کرد تجلایی به من فکر کرده باشد آن هم به عنوان همسر. در عالم خودم بودم و اصلا به ازدواج فکر نمیکردم فکر و ذکرم کمک به جبهه و رزمنده ها و خودسازی و نزدیک شدن به خدا بود. به عشق میان زن و مرد اعتقاد نداشتم. قبل از انقلاب زیاد دیده بودم پسرها و دختر ها با هم دوست می شوند و به هم وعده های دروغ میدهند.فکر میکردم محال است کسی در عشقش پایدار باشد اصلا عشق زمینی برایم معنا نداشت.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  2. #12

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    عشقی که فقط برای خدا باشد برایم غریب بود. اصلا در ذهنم نمی گنجید. احساس گناه کردم.آن روزها خیلی از نظر مذهبی سخت گیر بودم.عضو ثابت کلاس های اخلاق و احکام و بریده از دنیا.میخواستم خیلی خوب باشم نزدیک نزدیک به خدا فکر می کردم خوب بودن خیلی سخت است و ازدواج مانع راهم می شود.فکر کردم اگر من را دوست داشته باشد کار درستی نمی کردم پیشش می امدم و می رفتم. خلاصه همین طور به پهنای صورت اشک می ریختم از اتاق امدم بیرون.احساس عذاب وجدان می کردم دیگر نرفتم ملاقاتش.ازآن طرف دانشجوها پشت سر هم زنگ میزدند که بیا برویم دیدن علی تجلایی قبول نمی کردم ببرمشان.یکبار آنقدر اصرار کردن که مجبور شدم ببرم شان اما خودم داخل نرفتم و برگشتم.
    مهین و موسی هم در جریان خواستگاری بودند تجلایی اول نظر خواهرمو پرسیده بود. از مهین پرسیده بود:خانوادتون اجازه میدن تا خواهر بزرگ تر هست خواهر کوچیک تر ازدواج کنه؟
    مهین هم گفته بود بستگی داره کی باشه. تجلایی هم قضیه را گفته بود. به نظر مهین تجلایی با همه فرق داشت. گفته بود اگر اینطوریه من خودم همه کار میکنم تا پدر و مادر رو راضی کنم بخاطر همین مرتب نظرمو می پرسید. می گفت اگر به خاطر من قبول نمی کنی با هر لاتی که بیاید ازدواج می کنم که تو با تجلایی ازدواج کنی. این موقعیت رو دیگه هیچوقت به دست نمیاری.
    موسی هم که از ذوق نمی دانست چه کار کند. اما من پافشاری می کردم و جوابم محکم نه بود شاید چون خودم چند باری رفته بودم ملاقاتش بهم برخورده بود. البته مهین هم خیلی برایم مهم بود. ان وقت ها اصلا رسم نبود تا خواهر بزرگ تر هست دختر کوچک تر ازدواج کند.

    ادامه دارد...
    ویرایش توسط پیک آسمانی : 30/01/2016 در ساعت 18:57
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  3. #13

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    محکم سر حرفم ایستاده بودم جوابم نه بود. یادم می آید دانشجویان دانشکده پزشکی مراسم سخنرانی داشتند من هم رفته بودم. یکی از دوستانم آمد پیشم گفت: شهین برای ازدواجت استخاره کرده ام.
    جواب استخاره این بود که اگر به حرف خدا و رسولش گوش ندهیم به عذاب سختی دچار خواهیم شد گفت : شهین باید قبول کنی.
    فردای ان روز یکی دیگر از دوستانم مرا صدا کرد و گفت شهین رفته بودم دیدن علی تجلایی رفتم ببینم این همه تعریفی که ازش میکنن درسته یا نه. فقط یه چیزی بهت بگم من تو چهره ایشون چیزی دیدم که تو هیچ کدوم از این دانشجویان ندیدم حتی اونایی که تو خیلی قبولشون داری. نمیخوام بگم زندگی راحتی خواهی داشت من مطمئنم شهید میشن ولی حیفه باور کن کسی رو از دست میدی که هیچ وقت نمیتونی مثل اون رو پیدا بکنی... اگه به راهش ایمان داری و میتونی طاقت بیاری حتما قبول کن.
    حرف های فاطمه خیلی به دلم نشست اما هنوز جوابم منفی بود تا آن که متن مصاحبه با تجلایی را در مجله ی پیام انقلاب خواندم. تجلایی در آن مصاحبه بعضی از اتفاق های سوسنگرد را تعریف کرده بود و گفته بود ما غریبانه می جنگیم و غریبانه شهید می شویم.
    شب تاسوعا همه بچه های بسیجی رو جمع کرده بود و گفته بود: حاضرید بهشت رو بخرید؟
    نمی توانم بگویم همین یک جمله چه تاثیری روی من گذاشت اینکه حاضرید بهشت را بخرید؟ به نظرم تجلایی کسی آمد که فقط با خدا معامله می کند. بعد از آن که ماجرای سوسنگرد را فهمیدم و این مصاحبه را خواندم یکدفعه نظرم عوض شد و رسیدن به ایشان برایم ارزو شد.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  4. #14

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    تجلایی دو سه ماهی بیمارستان بستری بود. قرار بود بیشتر بماند چون توی پایش میله گذاشته بودند. دکترها قضیه خواستگاریش از من را فهمیده بودند و سر به سرش می گذاشتند که قدرتی غیر از قدرت ما تجلایی رو بلند کرده. تجلایی پنچشنبه از بیمارستانم مرخص شد و شنبه پدر و مادرش را فرستاد خواستگاری من. مادرم گفت: پدر و مادر تجلایی برای تشکر امدند دو تا کتاب آوردند و گفتند امدیم از دخترتان تشکر کنیم. گفته بودند مهین خانم خیلی به مریض ها به خصوص به علی ما رسیدگی کرده و زودتر خوب شده. از پله ها که آمده بودند پایین گفته بودند و در ضمن آمده بودیم خواستگاری مادرم عصبانی آمد گفت: «نگفتم نرید؟ نگفتم پاتون رو میشکنم؟ دیدین رفتارتون کار دست مون داد. حالا هزارجور حرف در میارن.»
    خواهرم خندید و گفت: من که بزرگ ترم حتما برای شهین آومدن مادرم گفت: اتفاقا منم گفتم دخترم بزرگ تر از علی آقا است اما گفتن برای شهین اومدیم.
    مامان خیلی عصبانی بود. پدر و مادرم مخالف ازدواج ما بودند هم خواهر بزرگ تر داشتم هم می گفتند جنگ است و با چیزهایی که از تجلایی شنیده بودند مطمئن بودند حتما شهید می شود. پدرم می گفت: «مطمئنم دامادم رو مثل پسرم دوست خواهم داشت و طاقت شهادتش رو ندارم.»
    هر قدر هم که مهین و موسی اصرار می کردند فایده ای نداشت.خودم که رویم نمی شد چیزی به مامان بگویم. چندباری آمدند و رفتند اما فایده ای نداشت پدر و مادرم شدیدا مخالفت می کردند.آخرین باری که برای خواستگاری امدند مادر علی آقا با عصبانیت گفت: «مگه شما مسلمون نیستن؟ پدرم گفت: نه ما کافریم ارمنی ایم چی کار دارید؟ اصلا ما دختر نمیدیم.» آنها هم ناراحت شدند و رفتند. زدم زیر گریه که این ها اینطور عصبانی رفتند دیگر بر نمی گردند. همه چی تمام شد. مادرعلی آقا بهش گفته بود بابا این همه دختر تو فامیل علی آقا هم گفته بود نه من همین رو میخوام.
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  5. #15

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    علی آقا زنگ زده بودند بانک به خواهرم گفته بود من چیکار کنم؟
    پدر و مادر شما نه ی آخر رو گفتن؟ به نظر شما من دوباره بیام خواستگاری؟ خواهرم خندیده بود و گفته بود والله چی بگم؟ روت میشه؟ علی آقا هم جواب داده بود «نمیدونم خیلی سخته ولی میخوام بیام.» منتهی نمیدوم چه عکس العملی نشون میدن. اگه میشه موسی رو بفرستید مسجد با من بیاد.
    خواهرم آمد خانه و به موسی سفارش کرد فلان روز می روی مسجد و با تجلایی میایی خواستگاری. جالب اینجا بود که با موسی هماهنگ کرده بودیم اما هر دومان یادمان رفته بود که آن روز موسی باید برود مسجد. برادرم خواب بود. از خواب که بیدار شد، مادرم گفت: موسی برو حمام دوش بگیر. موسی هم قبول نمی کرد. مامان چندبار گفت. موسی هم گفت نه نمی رم من نمی تونم دوش بگیرم. ما هم نقشه مان یادمان رفته بود گفتیم چرا مامان رو اذیت میکنی؟ خب برو حمام دیگه. از ما اصرار و از موسی انکار.آخر با اشاره به مهین گفت: «بابا مگه خودتون نگفتید امروز برم مسجد؟» ما تازه یادمان افتاد دوتایی با هم گفتیم: آخ اصلا موسی نمی تونه بره دوش بگیره پاشو پاشو برو مسجد.
    قرار شد موسی لحظه ی آخری که بابا می خواهد از مسجد بیاید بیرون ، قضیه را به بابا بگوید و مهین هم به مامان تا مامان و بابا فرصت هم فکری نداشته باشند.
    مهین تند تند می رفت دم در ببیند بابا از مسجد بیرون آمده که به مامان بگوید یا نه. مسجد درست سر کوچه مان بود. بابا که از مسجد آمد بیرون، موسی به بابا می گوید: بابا یه چیز میگم ناراحت نشو. علی آقا میخواد تنها بیاد خونمون با شما صحبت کنه. بابا هم می گوید: بیاد قدمش روی چشم ولی من جوابم نه است.
    موسی می رود سراغ علی. خواهرم بیرون را نگاه کرد دید علی و موسی هم دو خم شدند و دارند می خندند. نگو تجلایی تا خواسته راه بیفتد سمت خانه ی ما گفته « بسم القاصم الجبارین» موسی هم گفته بابا مگه علمیاته؟ ناسلامتی پدر و مادرم هستن.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  6. #16

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    مهین تا دید موسی قضیه را به پدرم گفت، سریع آمد سر وقت مادرم. گفت:« مامان عصبانی نشی ها علی آقا دوباره داه میاد خواستگاری.»
    مامان گقت: «خودش تنها؟ عجب رویی داره.» خلاصه علی موسی آمدند. تجلایی از قبل با خواهرم هماهنگ کرده که هر موقع دیدین وضعیت مناسب است به من اشاره کنید که من بگویم خانواده حلقه بیاورند.
    آمد و نشست، اما از خجالت رویش نمی شد چیزی بگوید. چند دقیقه گذشت و علی آقا چیزی نگفت. مادرم سر صحبت را باز کرد و به پدرم گفت:« اسد آقا، آقای تجلایی روش نمیشه چیزی بگه. ایشون دوباره اومدن خواستگاری.»
    پدرم گفت خیلی خوش اومدن اما من قبلا جوابشونو دادم.من به رزمنده ها دختر نمیدم. یعنی تا زمانی که جنگ هست نه. شش ،هفت ماه دیگه که جنگ تموم شد، دخترم رو میدم.
    تجلایی همان جا گفت: باشه جبهه نمیرم. سر صحبت را باز کرد که آمده ام بابت جلسه خواستگاری عذر خواهی کنم. از اینکه مادرم گفت مسلمان نیستید،قصدی نداشتند. از جواب نه شما ناراحت شده بودند به دل نگیرید.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  7. #17

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    این حرف روی مامان و بابا تاثیر گذاشت. یک کم نرم شدند. گفت: اگه قول بدین دخترتونو به کس دیگه ای ندید، میرم و پشت سرمم نگاه نمیکنم تا خواهرش ازدواج کنه. پدرم گفت: شنیدم شما از ساختمان 4 طبقه می پرین پایین؟ مادرم گفت: آقای تجلایی دخترم دو تا عیب خیلی بزرگ داره. فکر شاید با این حرف منصرف شود. ایستاده بودم پشت در اتاق و گوش میدادم.
    خیلی تعجب کردم، من شبانه روز دعا می کردم بتوانم با علی ازدواج کنم. همه از دخترشان تو خواستگاری تعریف میکنند ، چرا مامان من عیب های من را می گوید.
    مامان گفت: اول اینکه وسواسیه، روزی 5 بار دست و صورت پدرش رو آب میکشه. دیگه اینکه ارک اوون است یعنی خیلی لوس و ننر و نازپرورده است و هیچ کاری بلد نیست.
    شهین دختر شر و شوریه. ممکنه به حرفت گوش نکنه، حتی یک نیمرو هم بلد نیست درست کنه.
    تجلایی گفت: ان شاءالله دومی رو یاد میگیره مهم نیست. این هم که وسواس داره اشکالی نداره، سو آیدین نیخ دی، یعنی آب روشنایی است.
    حرفش به دل مادرم نشست. خیلی خوشش آمد.خندید و گفت: باشه حالا که آب روشناییه پس منم این آب رو ریختم دم در خونه ات.
    اگر این وصلت جور شد، بعدا بهت میگم آب روشناییه یعنی چی، بعدا گله نکنی ها. او هم خندید به پدرم هم قول داد مواظب خودش باشد.
    خواهرم سریع به تجلایی اشاره کرد که الان وقتش است و شرایط مهیاست.
    تجلایی آهسته گفت: پس اگر اجازه بدین به مادرم بگم حداقل یک حلقه بیارن خدمتتون مادرم گفت: عجبا! روت رو برم، فقط مونده حلقه دستش کنیم بالاخره پدر هم راضی شد.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  8. #18

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    من همان جا پشت در از خوش حالی گریه ام گرفت و سجده ی شکر کردم.بعدها فهمیدم خواهرم قبلا بابا و مامان رو راضی کرده بود. گفته بود: تجلایی واقعا شهین رو دوست داره. نمی گه ولی با کارهاش نشون میده. الان پنج ماهه منتظره و هر روز یکی رو میفرسته شهین بالاخره زن یک پاسدار میشه تجلایی نشد یکی دیگه بعید میدونم شهین بتونه با یه آدم معمولی ازدواج کنه. مادرم متوجه شده بود که من به ایشان علاقه مند شده بودم. خلاصه هرجوری بود بابا رو راضی کرده بود.
    مامان گفت: باشه حلقه بیرید به شرط این که تا جنگ تموم نشده سراغش رو نگیرید. خب آن وقت ها کسی فکر نمی کرد جنگ هشت سال طول بکشد.همه فکر میکردند تا پنج ،شش ماه دیگر تمام میشود.علی در پوست خودش نمی گنجید.خوش حال و شاد بلند شد و رفت.سریع با مادرش هماهنگ کرده بود که فردا بروید حلقه بخرید. طبق رسم و رسوم هم خانواده ها باید می رفتند برای خرید حلقه.
    میخواستم حلقه ام ارزان قیمت باشد. می دانستم ایشان فقط دو ، سه ماهی که توی بیمارستان بستری بودند حقوقشان را گرفته بودند و پول هایشان را جمع کرده بودند برای ازدواج که حدود شش هزار تومان شده بود. مجرد بودند یا حقوقشان نمی گرفتند یا می دادن به مستمندان.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  9. #19

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    فردای آن روز با خواهرم و دوستش رفتیم حلقه را انتخاب کردیم. سعی کردیم ارزان ترین حلقه باشد. ظریف ترین حلقه هم باشد و خیلی توی دست جلب توجه نکند. رفتیم حلقه را پیدا کردیم و به زرگر پرسیدم وقتی مادرم و خواهرم مادر علی اقا برای خرید رفتند، این حلقه را نشان شان بدهد.
    بعدازظهر هر حلقه ای که مادرش پسندیده بود، خواهرم گفته بود من سلیقه شهین رو میدونم از این خوشش نمیاد. تا اینکه رسیده بودند به همان مغازه زرگر هم حلقه را نشان داده بود و خواهرم گفته بود: آهان این همون چیزی که خواهرم می پسنده. چند روز بعد خانواده اش آمدند و حلقه را دستم کردند. خودش نبود همان شب باید می رفت تهران در یکی از دوره های سپاه شرکت کند.
    هنوز نامحرم بودیم و همانطور که قول داده بود سراغی از من نمی گرفت.
    یک شب خانوادگی دور هم نشسته بودیم و فیلم تماشا میکردیم تلویزیون فیلم سفید دندان را نشان می داد که تلفن زنگ زد رفتم گوشی رو برداشتم الو که گفت صدایش را شناختم خیلی هول شدم می ترسیدم خانواده بفهمند. گفت: توی خوابگاه بود گفتم یک زنگ به خونواده بزنم و حالشون رو بپرسم. احوالپرسی دست و پا شکسته ای کردم و زود خداحافظی کردم.آرام آمدم به خواهرم گفتم تجلایی بود خواهرم گفت تابلو بود تا گوش هات سرخ شده بود. همه فهمیدند اما کسی به روی خودش نیاورد.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



  10. #20

    معاون انجمن
    تاریخ عضویت : جنسیت October 2015
    صلوات : 1383 دلنوشته : 9
    الهی و ربی من لی غیرک
    نوشته : 889 تشکر : 29
    مورد تشکر: 264 در 224 پست
    دریافت : 1 آپلود : 0
    وبلاگ : 0
    پیک آسمانی آنلاین نیست.



    بالاخره اردیبهشت 60 علی به پدرم پیشنهاد داد اگر اجازه بدین محرم بشیم.درست نیست حلقه دستشون باشه ولی محرم باشیم. اول پدرم راضی نبود اما بالاخره راضی شد و صیغه موقت خواندیم. پدر و مادر علی آمدند خانه مان.هر دو وکالت دادیم و رفتند پیش روحانی مسجد برایمان صیغه موقت خواندند. شب تولد حضرت زهرا (س) بود. مادرم داشت می رفت بیرون گفت: شهین حاضر شو به علی گفتم امروز بیاد و با هم بریم راهپیمایی.
    همان جا بود که علی پیشنهاد داد اسمم را عوض کنیم. من هم یکی دوسالی بود میخواستم همین کار را بکنم.
    چندتا اسم علی پیشنهاد کرد، چندتا هم من. از بین آنها نسبیه را انتخاب کردیم. قرار گذاشتیم بعد عقد به خانواده ها بگوییم.
    هفتم شهید بهشتی و هفتاد دو تن، یعنی 14 تیرماه، خانواده ها قرار گذاشتند برویم پیش ایت الله مدنی برای عقد دائم. با پدر و مادر علی و خانواده ی خودم رفتیم خانه آیت الله مدنی، از تاکسی پیاده شدیم علی من را کشید یک گوشه و گفت: میدونم خیلی به من علاقه داری. میدونم خوشبختی منو میخوای. شهیدم دعای عروس سر سفره عقد رد نمیشه. اگر میخوای ثابت کنی چقدر دوستم داری.... می دانستم چه میخواهد. شناخته بودمش. توی دلم گفتم کاش به زبان نیاورد. کاش از من این را نخواهد. آن قدر دوستش داشتم که می دانستم اگر بخواهد کاری برایش بکنم، حتما میکنم.
    آن چند لحظه خیلی سخت گذشت.مطمئن و آرام گفت: میخوام برام دعا کنی شهید بشم.
    نمیتوانم بگوییم آن لحظه چه حالی داشتم با گریه خواستم این را نخواهد. گفت: نه از روی خودخواهی نیست. نمیگم امروز ، امسال، اما از خدا بخواه عمر منو به شهادت ختم کنه. میدونم دعات قبول میشه. اگه واقعا بهم علاقه داری این خوشبختی رو برای من بخواه. چیزی نگفتم یعنی نمیدانستم چه بگویم. آسان نبود.

    ادامه دارد...
    *بسم الله الرحمن الرحیم*

    أُفَوِّضُ أَمْری إِلَی اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصیرٌ بِالْعِبادِ

    کارهای خود را به خداوند واگذار مینمایم که او بحال بندگان بینا و آگاه است.


    سوره غافر آیه 44



صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 02/12/2015, 20:12
  2. زیبایی پوست
    توسط پیک آسمانی در انجمن دختر ایرانی
    پاسخ: 3
    آخرين نوشته: 30/11/2015, 20:49
  3. زیبایی
    توسط پیک آسمانی در انجمن دختر ایرانی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 05/11/2015, 20:07
  4. خلاصه ایی ازروزشمارمحرم
    توسط yas در انجمن محرم
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 21/10/2015, 20:09

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

کانال یار غائب